کتاب شعر “ باش فقط باش همین” فرحناز پناه

کتاب شعر “ باش فقط باش همین”  فرحناز پناه
کتاب شعر “ باش فقط باش همین”  فرحناز پناه

کتاب شعر “ باش فقط باش همین”  فرحناز پناه

کتاب شعر “ باش فقط باش همین” از مجموعه کتاب های شعر ارزشمند فرحناز پناه است.این کتاب در سال 1393 و به صورت دو جلدی به چاپ رسید.ویراستار این کتاب جناب آقای پویا بنایی از شاعران بنام در عرصه شعر نو می باشد.در ادامه تعدادی از شعرهای این کتاب برای شما عزیزان آورده شده است.

فرحناز پناه

فرحناز پناه از سال 1365 فعالیت هنری خود را در حوزه نقاشی آغاز کرد.برگزاری کلاس های نقاشی و طراحی و آموزش تخصصی کار با پاستل از جمله فعالیت های این هنرمند اصیل سرزمین مان می باشد.فرحناز پناه را می توان استاد نقاشی علاقه مند در دنیای شعر توصیف کرد.از ایشان آثار برجسته ای درحوزه شعر نو وجود داشته که همواره مورد توجه بسیاری از علاقه مندان به حوزه هنری بوده است.

کتاب شعر “ باش فقط باش همین”  فرحناز پناه

برای مشاهده اشعار بر روی آیکون + کلیک نمایید

شعر1

او دیگر نبود

هم می خواست باشد

هم نباشد

ولی دیگر نبود

پای گلدان ها

میان عطر گل ها

پشت درخت ها

رودخانه های جاری

آن سوی دریاها

جنگل ها

حتی در کلبه تنهایی اش

سازش بود

کتاب و عینکش هم بود

دیگر خودش نبود

دیگر کسی باغبانی نمی کرد

کلاهش به شاخه کوچک

درخت آویزان مانده بود

کفش هایش هم بود

شاید نرفته باشد!

بادبادک ها در آسمان بودند

همه می چرخیدند

و درباد می رقصیدند

خیالم راحت شد!

خواستم بروم

تا تنها نباشد

ناگهان!

یکی از بادبادک ها اوج گرفت و

دور شد

انگار نخش پاره شده بود

به یاد آوردم

یک بار گفته بود:

اگر نخ بادبادکی پاره شد

نگران نشو نترس

شاید نوبتش رسیده باشد

بگذار برود

اوج بگیرد !

حلقه های کنارش در باد

مثل دست های او شده بودند

انگار برایم دست تکان می داد

و می گفت:

من رفتم

اما تو باش

فقط باش

فقط باش!

 

شعر2

وقتی بین دو راه می ماندم

می گفت:

همیشه یک راه سومی هم هست

مرد و نامرد نمی کرد

ولی می گفت:

اگر در را

پشت سر کسی که رفته نبندی

مردی!

از اصل و نصب که حرف می شد

فقط گوش می داد و

می گفت:

خوب که چی!

حد میانه داشت

یا همه یا هیچ نمی کرد

روزهای جمعه

از تندیس هایی که

ساخته بود

عکس می گرفت

و به دیوارش

می کوبید

و وقتی که میخ

لای دندانش بود

به عکس ها اشاره می کرد

و می گفت:

این ها راببین

مثل این تندیس ها باش!

فقط هستند

تو هم باش

فقط باش

همین!

شعر3

آب که می نوشید

انگار آب چشمه های زلال

را می نوشد

گوارایی اش را مزه می کرد

و خنکی اش را به جانش می کشید

می خواستم بگویم:

تو کجایی؟

مرا هم به آنجا ببر

اما او کجا و

من کجا !

نمی دانم شرقی بود

یا غربی !

اما نه !

هم شرقی بود هم غربی

شرق و غرب نمی کرد

می گفت:

من میانه شرق و غربم

ما همه اهل یک خاکدانیم…

فنجان چایش را

بر میداشت در بخارش

میان دانه های کریستالی برف

به پرواز می آمد

اشکال برف را در

پروازش به خاطر می سپرد

می خواست برایم ترسیم کند

بعد چهره مرا می کشید و می گفت:

بین دانه های سپید برف هستند

تو هم باش

فقط باش

ساده

درخشان

همین!

شعر4

می گفت:

بگو چه می بینی؟

در مکثی که می کرد

سراپا گوش می شد

و باز می گفت:

برای دیدن

چشم هایت را ببند

درست بود

من مسافر کشتی عظیمی

در یک دریای متلاطم بودم

و شاید او هم ناخدای همان کشتی بود

وقتی چشم هایم را باز می کردم

او نبود

انگار منتظر هیچ جوابی

از من نمانده بود

هیچ خواستی نداشت

منتظر چیزی نمی ماند

هرگز او را در حالت

انتظار ندیده بودم

می رفت و به گل ها

وبه گلدان ها و باغچه رسیدگی می کرد.

آفتاب صورتش را

 سوزانده بود.

برای دیدن

ساعت ها می نشست

می گفت:

دوستی دارم که مدام

خود را هرس می کند

عین هرس کردن یک باغچه…

البته او مثل یک باغ است

باغی پر از میوه…

بعد وقتی فکر می کردم که

حالا موقع رفتن است

در حال هرس کردن می گفت:

اینجایی دیگه نه؟!

اینجا باش

همیشه باش

همین!

error: Content is protected !!